در ایران دچار علم‌زدگی و غرب‌زدگی شده‌ایم

در ایران صدساله اخیر بیشتر به طور لفظی از علم تجلیل شده است و آن را درست دانسته‎اند، بدون اینکه در ماهیت آن دقیقاً فکر کنند. مثلا نمی‎دانم علم، اصلا چیست ولی می‎گویم علم درست است. علم تبدیل شده به وسیله برای تفتیش ذهن و ممانعت از تفکر.

فرهنگ امروز: کریم مجتهدی عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات و چهره ماندگار فلسفه ایران که نقش به‌سزایی در رشد پژوهش‌های فلسفی در ایران داشته ‌است، در تفاوت فلسفه اسلامی و فلسفه غرب به «فرهنگ امروز» گفت: به عقیده‎ی من به سهولت نمی‌توان فلسفه‎های جدید غربی را با فلسفه‎ی روحی و عمیق ایرانی مقایسه کرد؛ کار آسانی نیست و اساسا غلط است و نباید به این شکل و با ساده‎لوحی وارد این بحث شد. به‎خاطر این‎که در فلسفه‎های جدید غرب که از قرن 15، 16 و به‎خصوص17م آغاز می‎شود، یعنی از فرانسیس بیکن تا رنه دکارت،  بیش‎تر معطوف به علوم جدید و صنایع هستند. در واقع فلاسفه این عصر مقدمه‎چینی می‎کنند تا علوم جدید را پر و بال بدهند. در فلسفه اسلامی تنها کسی که به طور جزیی از برخی لحاظ می‎توانیم با این افراد مقایسه کنیم، خواجه‎نصیرالدین طوسی است. خواجه‎نصیر که تقریبا دو قرن قبل از این افراد می‎زیسته است تفکری این‎گونه داشته است. یعنی یک کلیاتی می‏‎گوید ‎که به علومی مثل هیات و هندسه و غیره استحکام بخشد. البته خواجه‎نصیر به مطالب عرفانی، روحی و اخلاقی نیز می‎پردازد؛ ولی در نهایت بیش‎تر به علوم توجه دارد.

این استاد فلسفه در ادامه اظهار داشت؛ خوب یا بد، در این باره من قضاوت نمی‎کنم. اما در فلسفه‎ی جدید غرب مسلماً کسی چون فرانسیس بیکن تماما سعی دارد روش تجربی علوم جدید را بیان کند و آن‎ها را طبقه‎بندی نماید و موضوع و روش آن‎ها را نیز تعیین کند. البته او نیز ابتدا به ساکن این کار را نمی‎کند. رئوس افکار او را ما می‎توانیم در غرب، هم در آثار و هم در افکار مردم تجدید حیات فرهنگی غرب (رنسانس) ببینیم. وی از آثار و افکار این دوره نیز استفاده کرده است؛ کسانی چون لئوناردو داوینچی نابغه‎ی بزرگ معمار، نقاش، متفکر اهل فن و صنعت که در این دوره کارهای بزرگی انجام داده است. وی در ابتدا علوم تجربی و طبیعات را می‎خواهد عنوان کند آن هم مستقل از تفکرات دیگران.

عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: اما تفکر دکارت خیلی اهمیت دارد. از این لحاظ که دکارت اولا پیرو اصالت عقل و به معنایی بنیانگذار آن است. درصورتی که فرانسیس بیکن معتقد است عقل انسانی باید در مقابل طبیعت سر تعظیم فرود بیاورد تا قوانین طبیعت را بتواند کشف کند. یعنی در درجه اول تجربه یعنی مشاهده و آزمایش را مهم می­‎‏داند. او عقل را نادیده می‎گیرد و بیان می‏‎دارد که باید دید در اصل، طبیعت چه می‎گوید. در نگاه بیکن عقل باید سر تعظیم در مقابل طبیعت فرو آورد تا این‎که قوانین حاکم بر طبیعت را بفهمد. منظور او این است که علوم اصلی، علوم طبیعی و  فیزیک و شیمی است. فلسفه فرانسیس بیکن این آمادگی ذهنی را برای مردم انگلستان فراهم آورده است.

مجتهدی عنوان کرد؛ از زمان بیکن تا به امروز حرف اول را در فلسفه‎ی جدید غرب، علوم تجربی می‎زنند، همان طور که شما نیز می‎بینید به علوم پزشکی و علوم کاربردی بیش‎تر اهمیت داده می‎شود تا صحبت­‎هایی که مثلاً من در حال بیان آن‎ها هستم.

وی در ادامه‎ی بحث، از فلسفه‏‎ی غرب در عصر جدید گفت: اما آرای دکارت در قرن 17 از لحاظ روش فوق العاده اهمیت دارد. به این منظور که او نمی‌گوید عقل، در مقابل طبیعت سر تعظیم فرود بیاورد؛ بلکه به نظر او عقل استحکام خود را در طبیعت جست‎وجو می‎کند. خداوند مهربان است و انسان را گمراه نمی‎کند. و اگر ما گمراه می‎شویم و در شناخت اشتباه می‎کنیم و علوم ما پیشرفت نمی‎کند، اینها از خود ما ناشی می‎شود. چون خداوند در سنت آن طور که دکارت صحبت می‎کند رحمتش را در اختیاری که به انسان داده نشان داده است. انسان اراده‎ آزاد دارد. یعنی انسان مسئول است و مسئول آفریده شده است. من انسان، مسئول رفتارم و فکرم هستم؛ اگر گمراه می‎شوم از ناحیه‎ی خودم است. در نتیجه، این مطلب برمی‎گردد به این که من چه‎گونه عقلم را به کار می‎­برم. دکارت در این زمینه عقل را اصل می‎داند.

این محقق و پژوهشگر ادامه داد؛ فرانسیس بیکن اگر معتقد است عقل چشمش را ببند و فقط به طبیعت توجه کند، رنه دکارت برعکس می‎گوید عقل چشمش را باید درست باز کند و آن را پالایش بدهد تا بتواند طبیعت را بفهمد و علوم تجربی را بنیان نهد.

عضو هیات علمی گروه فلسفه پژوهشگاه علوم انسانی تصریح کرد؛ یکی از مشهورترین کتاب‏‎های دکارت – نمی‎گویم بهترین آن‎ها – که به فارسی نیز چندین بار ترجمه شده است “گفتار در روش” است، منظور روش علوم است. اما دقت کنید اسم اصلی این کتاب ” گفتار در روش درست به کار بردن عقل در علوم- هندسه، مکانیک، کائنات جوّ ” (منظور از کائنات جوّ تا حدودی هیات و هوا‎شناسی است). یعنی عقل با چه روشی در علوم به کار برده شود. می‎بینید که فلسفه مقدمه‌ای برای علوم می‎شود. یعنی اصل و منظور فلسفه‎ی عصر جدید غرب، پیشرفت علوم است. اگر عقل و روش من درست باشد، خداوند مهربان است و مرا کمک نمی‎کند. در سنت دکارت درست شناختن یعنی عبادت. من وقتی خداوند را تکریم و ستایش می‎کنم که عالم مخلوق او را درست می­‎شناسم.

این پژوهشگر فلسفه در ادامه افزود؛ این مساله‎ی مسیحیت و اسلام نیست؛ این یک چیزی کلی است که در سنت ما نیز ردپایش را می‎توان یافت. معتزله هم در مقابل اشاعره یک کمی این‎گونه فکر می‎کردند. ما شیعه‎ها نیز نه کاملا به طور تام معتزله هستیم و نه به طور کامل اشعری. بینابین این دو قرار داریم. یعنی عقل انسانی را اهمیت می‎دهیم و کاربرد عقل را مهم می‎دانیم؛ ولی معتقدیم حکم الهی نیز اصل است.

کریم مجتهدی در ادامه‎ی بحث تفاوت فلسفه‎ی اسلامی و فلسفه‎ی غربی گفت: اگر بخواهیم به فلسفه در عصر معاصر یعنی 2 قرن اخیر بپردازیم باید بگویم، این آرمان که در قرن 16 و 17 و 18 میلادی شکل گرفت در حرکت به جلو تا دوره‎ی معاصر، دچار آسیب‎هایی هم شد و انحرافاتی نیز پیدا کرده است. در این‎جا نیاز به یک بازنگری دیده می­‎شود. درمورد علوم دائما لازم است بازنگری و آسیب‎شناسی صورت گیرد. در این بازنگری‌ها و آسیب‎شناسی‎ها، طبیعی است حرف‎های دیگری هم زده می‎شود. عکس العمل در مقابل علم زدگی کاذب. یعنی توجه به علوم به نحو کاذب. یعنی من اجازه ندادم به تحقیق جدید و فکر جدید پرداخته شود. در ایران صد ساله اخیر بیش‎تر این طور شده است؛ یعنی به طور لفظی از علم تجلیل شده است و آن را درست دانسته‎­اند، بدون اینکه در ماهیت آن دقیقاً فکر کنند. مثلا نمی‎دانم علم، اصلا چیست ولی می‎گویم علم درست است. علم تبدیل شده به وسیله‌ی برای تفتیش ذهن و ممانعت از تفکر. فلاسفه معاصر با این مساله هم روبه‎رو هستند.

استاد اسبق دانشگاه تهران تصریح کرد؛ علم در 150 سال اخیر در ایران آسیب‎شناسی‎های خاصی را لازم دارد؛ این موضوع خاصه در کشورهایی مثل ما مطرح می­شود. زیرا ما به وجودآورنده‎ی علوم جدید نیستیم، تنها مصرف‎کننده آن هستیم. در این مصرف کردن، از علم سوءاستفاده­‎های نابه جایی نیز می‎کنیم، تفکر را تخطئه می‎کنیم و نمی‎گذاریم ذهن رشد کند. ما به اسم علم مانع از رشد تفکر می‌شویم.

وی در مورد آسیب‎شناسی در حوزه‎ی علم ادامه داد؛ اما در غرب این طور نیست. غرب زیرک است. دانشگاه‎های غرب مثل یک اختاپوس به همه چیز دست می‎اندازند که ببینند چه خبر است. در ایران نوعی علم‌زدگی و غرب‎زدگی وجود دارد و باید آسیب‎شناسی شود. ما با «علم!… علم!» گفتن، صاحب علم نمی‎شویم. اصل آن است که فکر کنیم، چه کاری در شرایط فعلی در این‎جا برای ما در اولویت است. من استاد دانشگاه باید ببینم برای وطنم، چه کاری می‎توانم بکنم. این مهم است. والا ما صنایع را می‎خریم و مصرف‎کننده‎ی آن هستیم. این باید اصلاح شود. تفکر را هم حق نداریم تخطئه کنیم. باید بتوانیم فکر کنیم و جوانب را بسنجیم. این نقشه‎ی راه است. باید بدانیم چه مقدار، چه‎گونه و از چه لحاظ از علم قدیم استفاده کنیم. صرفاً با مصرف کردن، تنها با ادعا کردن، ما عالم نمی‎شویم، فاجعه اصلی همین جاست.

این پژوهشگر فلسفه گفت: فرهنگ ایران نوعی فرهنگ روحی و عرفانی است که یکی از غنی‎ترین فرهنگ‎های دنیا به حساب می‎آید. این‎ها سرمایه‎های واقعی ماست. در علوم پیشرفت نکردیم اما دلیل نمی‎شود که فرهنگ خود را ضایع کنیم. در عین حال که باید به علوم عمیقا توجه بکنیم، علوم به معنای اصلی کلمه- نه به معنای مصرفی آن ـ و در عین حال کوچک‎ترین صدمه‎ای نباید به این غنای عمیق فلسفی، عرفانی، اعتقادی خودم وارد بیاوریم. این اعتقاد اصلی من است.

این استاد فلسفه افزود؛ من نیز مقید به فراگرفتن علوم دیگران هستم و البته که باید دکارت، بیکن را درس داد؛ باید برای آگاهی بیش‎تر در آثار فلاسفه دیگر نیز کار کرد؛ همان طور که ابن‎سینا، ملاصدرا، فارابی و سهروردی تدریس می‎شود. باید در کلاس‎­ها فلاسفه غربی را هم تدریس کرد. اگر رنه دکارت امروز این‎جا بود نمی‎‏توانست به همان گفته‎های قبلی خود اکتفا کند. بلکه باید گفته‎هایش را به روز می‎کرد. من نیز الان نمی‏‎توانم به گفته‎هایم اکتفا کنم. باید امکانات فرهنگی ایرانی را هم جذب کنم و در حفظ تعادل فرهنگی خود بکوشیم.

کریم مجتهدی در پاسخ به این اظهارنظر غلامحسین ابراهیمی‎دینانی که گفته بود ما حتا فلاسفه‎ی خود را از نگاه غرب می‎شناسیم، گفت: بله، همین طور است. ما نباید فلاسفه‎ی خود را از دستگاه غربی‎ها بشناسیم. زیرا غربی‎ها فلسفه‎ی اسلامی را تا ابن‎رشد پذیرفته‎اند؛ یعنی تا قرن سیزدهم. و ابن‎رشد را آخرین فیلسوف اسلامی می‎دانند. ولی از قرن 13 م تا به امروز در حوزه‎ی فلسفه کارهای بسیاری شده است. امروز در غرب درباره فلسفه اسلامی ملاصدرا و سهروردی کار می‎کنند.

وی در پاسخ به این سوال که یعنی فلسفه‎ی اسلامی بعد از ملاصدرا نیز پیشرفت کرده است، گفت: در جهت خودش بله. اما ملاصدرا توانسته است با یک ابتکار خاص میان فلسفه‎های مشایی، اشراقی، کلام اشعری، معتزلی، عرفان و تصوف ایرانی ارتباط برقرار کند و هماهنگی به وجود آورد. ملاصدرا به یک معنایی، فیلسوف ملی ماست. زیرا تفکرات را با یکدیگر هماهنگ کرده است. اشکال او این است که با علوم کاری ندارد، چیزی که خواجه‎نصیرالدین طوسی به آن توجه داشته است. اگر ملاصدرا، در روش فلسفه‎ی خود، طوسی را نیز جذب می‎کرد نقطه‎ی طلایی در فلسفه ما محسوب می‎شد.

چهره‎ی ماندگار فلسفه‎ی ایران، در ادامه گفت: ما باید از نظر فرهنگی و هم از نظر فلسفی به سنت ابن‎سینا، ملاصدرا و سهرودی تا به امروز توجه کنیم. ولی این نکته را هم در نظر داشته باشیم که تفاوت اصلی فلسفه ما با فلسفه غرب این است که فلسفه ما از علوم دور مانده و این مورد نمی­‎تواند مورد قبول ما باشد.

وی در پاسخ به این سوال که این موضوع برای فلسفه‎ی اسلامی نقطه‎ی قوت است یا ضعف، گفت: از لحاظ فرهنگی- اخلاقی قوت است ولی از نظر علمی و صنایع، از لحاظ پیشرفت‎های فنی ضعف محسوب می‎شود. یعنی وقتی جامعه‎ی ما از هر لحاظ سالم می‎شود که هم علوم به معنای اصیل کلمه، و هم اخلاقیات و عرفان، و هم سنت فلسفه‎های اسلامی ایرانی در آن رعایت شود.

کریم مجتهدی در پایان اظهار داشت؛ ما باید فلاسفه جهان را بخوانیم، عمیق هم بخوانیم؛ ولی باید مراقب باشیم از علم هم عقب نمانیم. در اموری چون کشاورزی، بهداشت، تعلیم و تربیت و دیگر مسائل، بخواهیم یا نخواهیم وابسته هستیم. اما باید تلاش کنیم تا بتوانیم این خلا را پر کنیم. مثلاً در همین مسئله‎ی هسته‎ای می­‎بینید چقدر باید بکوشیم که یک قدم به جلو بگذاریم و عملکرد خود را به اثبات برسانیم.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *